تبليغاتX
یادداشت های گوشۀ دفتر

یادداشت های گوشۀ دفتر

بازی های آسیایی از نگاهی دیگر

"خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی­دهد، مگر آن­که آن­ها خود سرنوشت خود را تغییر دهند"

 بازی­های آسیایی به پایان رسید و موفقیت نسبتا خوبی نصیب تیم­های ملی ما شد. همه دیدیم و شنیدیم که چه تیم­های گروهی و چه ورزشکاران انفرادی ما تا یک قدمی قهرمانی و مدال طلا رفتند و به آن نرسیدند. حتما برای خیلی­ها سوال شده که چرا این اتفاق افتاده؟ یا در مقیاس بزرگت­تر، بسیاری از درگیری­ها،  مشکلات موجود در کشور ما نیز با این مشکل تلاش کردن و نرسیدن همراه است. دایم هم علت مشکلات را این و آن و تحریم و کفار و غرب و طاغوت و .... می­دانیم. و هیچ­گاه به خودمان، به اشتباهاتمان فکر نمی­کنیم. به نظر نویسنده می­توان ریشه­ی بسیاری از این ناتوانایی­ها را در این طرز تفکر دانست:

متاسفانه، بزرگ جلوه دادن کارهای بی­ارزش و ارزشمند نشان دادن کارهای بی­ارزش و کم ارزش به ملکه­ی رفتارها تبدیل شده که به سبب آن باعث می­شود که کارهای ارزشمند، ارزش واقعی خودشان را نشان ندهند و در پس این رفتار برای مستند کردن آن از شانس صحبت شود.

به طور مثلا در همین بازی­های آسیایی، باید بدانیم که وظیفه­ی یک ورزشکار که در سطح حرفه­ای ورزش می­کند، کسب عنوان قهرمانی است و در صورت کوتاهی یا اتفاقی، مقام­های بعدی را کسب می­کند. ولی تفکر باطنی غالب در افکار عمومی،  تلاش، جوانمردی، غیرت و چیزهای شبیه به این است. منظور این نیست که این صفات بی­ارزش یا کم ارزش هستند، بلکه در قیاس با هدف اصلی که قهرمانی است، این صفات رنگ و جلای خودشان را ندارند.

یا مسئولین کاروان تیم ملی، گُل صحبت­هایشان ساعت خوابیدنشان بود! که به خدا من دو ساعت می­خوابیدم... یا مسئولین شبکه سه سیما که می­گفتند ما پنج روزه نخوابیدیم! خوب؟ درست، زحمت کشیدید، ولی این وظیفه­ی شما و یک باید است! مثل پدر خانواده­ای که هر روز بیاید و بگوید که من از صبح تا الان سرکار بودم و آخر ماه حقوقی نداشته باشد و بگویند که تلاش کرده و غیرت نشان داده و سرکار رفته، حالا اگر حقوقی نگرفته مهم نیست!

به همین دلیل بسیار می­بینیم که تلاش­ها به­خاطر بی­انگیزگی ناشی از ملموس نبودن ارزش­های واقعی، کم اثر و بی اثر می­شود و هدف­های کم ارزش که فقط دل خوشی به همراه می­آورد، کمک می­کند که علت نتیجه نگرفتن ما را اذیت نکند.

این روش فکری، با تفکری عقلانی و هوشمند سازگار نیست و فقط تنها با این­کار افکار عمومی از هدف اصلی ارزشمند به هدف جانبی بی­ارزش رو می­گرداند و هر چقدر هم که تلاش صورت بگیرد، به دلیل آن­که روش فکری غالب این­گونه است، هدف­ها ارزش واقعی خود را نخواهند داشت.

"خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی­دهد، مگر آن­که آن­ها خود سرنوشت خود را تغییر دهند"

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 9:52  توسط مس  | 

روابط هم زیستی

هم­زیستی از دیدگاه علمی رابطه­ی بین یک موجود زنده با موجود غیر زنده یا دو موجود زنده با یکدیگر تعریف می­شود که امکان ادامه­ی زندگی برای یکی از آن­ها یا هردو بدون دیگری میسر نیست. این نوع رابطه برای بعضی موجودات بسیار سودمند است و در برخی موارد باعث ایجاد موجودی جدید نیز می­شود که گل­سنگ معروف­ترین این موجودات است.

ولی تعریف همین نوع رابطه در ارتباط­های انسانی می­تواند بسیار مخرب باشد.

همه­ی افراد، تعاملات اجتماعیشان در دامنه­ای قرار دارد. این دامنه برای عده­ای وسیع و برای عده­ای محدود است. در این­جا نوع تعامل است که بسیار مهم می­باشد. در پاره­ای از موارد این تعامل بر اساس احساسات و مهر و محبت شکل گرفته (ارتباط­های خانوادگی و دوستانه)، در مواردی بر اساس رابطه­ی کاری و فعالیتی خاص شکل گرفته است (ارتباط­های ­کاری).

نکته­ی قابل توجه در این تعاملات، محدود بودن یا محدود نبودن تعامل با افراد است. به این معنی که اگر کسی در محیطی تعاملی کاری با افرادی دارد و با گذشت زمان و انس گرفتن به همان افراد امکان ارتباط با افراد دیگر در همان محیط یا محیط­های دیگر را نداشته باشد، در واقع تعامل او محدود به همان محیط است.

یا در مثال روابط خانوادگی، بسیار مشاهده شده که افرادی از خانواده، فقط و فقط در ارتباط با اعضای خانواده­ی خود هستند و حتی از ایجاد روابط جدید و گسترش روابط خود ­می­هراسند.

دو مثال بالا نمونه­هایی از تعامل به صورت همزیستی می­باشد. چرا که در هر گروه از افراد بالا، روابطی غیر از روابط یاد شده امکان پذیر نیست و افراد به هم­زیستی با دامنه­ی افراد مورد تعامل خودشان رسیده­اند و در صورتی که بخواهند فراتر از این دامنه فعالیت کنند دچار مشکلات متعدد شده و متوجه می­شوند که این امکان را ندارند و باز به حالت قبلی خود پناه می­برند. از طرفی اجتماع نیز آن­ها را نمی­پذیرد. گاهاَ این افراد دچار تکبر و خودپسندی کاذب می­شوند و سعی دارند با قدرت و زور، موقعیت خود را تثبیت شده و موفق نشان دهند چرا که اجتماع آن­ها را نمی­پذیرد. فعالیت­های انجام شده از طرف آن­ها سطحی و زودگذر است و معمولاً با مخالفت دیگران مواجه می­شود. تغییرات به­ندرت در آن­ها دیده می­شود و به روز شدن و نوآوری در این­افراد به سان سایر افراد که آزادانه در ارتباط­اند کمتر دیده می­شود.­ در عدم حضور در دامنه­ی تعاملی قبلی، توان کنترل اوضاع و شرایط جدید را ندارند و کم­کم دچار ضعف شده، خود را تنها احساس می­کنند و گاها گوشه­گیر شده و سعی دایم بر فرار از شرایط موجود در آن­را دارند و به مرور ارتباطاتشان دچار مرگ می­شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 13:33  توسط مس  | 

روسپی - داستان کوتاه

مهندس زنشو خیلی دوست داشت. از زمان ازدواج در همه­ی کارها باهم خوب بودن  و همه کارشون باهم بود، فقط تنها مشکل این بود که رعنا زن مهندس، علاقه­ای به رقصیدن نداشت و این در حالی بود که خودش عاشق رقصیدن بود. هیچ وقت فرصت انجام این­کارو به صورت حرفه­ای نداشت ولی همیشه در رویاهاش مشغول رقصیدن بود.

یک شب که از شرکت به سمت منزلش میومد، دید که چند تا ماشین مدل بالا، پشت سر هم ایستادن و جلوی همه هم زنی روسپی ایستاده. ظاهراً ماشین پلیسی هم اون اطراف بود که ناگهان همه ماشینا رفتن و مهندس هم در قطار حرکت ماشینا، رو به روی زن رسید. از سرکنجکاوی نگاهی به اون کرد که ناگهان نگاهش بهش خشک شد!

همین جور که آهنگ ایتالیایی مورد علاقش رو گوش می­کرد و در رویاهاش بود، با دیدن اون زن، یه لحظه حس رویاهاش به حقیقت تبدیل شد! اون چهره­ای رو که تو رویاهاش همیشه مشغول رقصیدن با اون بود، حالا در چند متریش می­دید! به قدری عمیق و عاشقانه به زن نگاه می­کرد که خود زن از این­گونه نگاه متفاوت و بدون هوس جا خورده بود و در حالی­که صورتش خیس عرق بود از اونجا دور شد.

مونده بود که این چه حالتیِ که بهش دست داده؟ رعنا رو خیلی دوست داشت و نمی­خواست کسی جای رعنا رو بگیره. ولی اون زن! اون روسپی! اون تعبیر همه­ی رویاهاش بود، اون چی؟

شب بعد هم همون موقع از اونجا رد شد و از دور زن رو زیر نظر گرفت، حدس زد که علت این­که سرش دایم این ور اون­ور میچرخه و به ماشین­ها نگاه نمی­کنه، اینه که منتظر اونه!

ماشین که نزدیکش شد، با همون نگاه بهش چشم دوخته بود و در رویاهاش غرق بود که بازم خیس عرق از اونجا دور شد و مهندسم با همون آشفتگی خیالش به آغوش رعنا رفت.

شب سوم که در کنار زن ایستاد و تکرار کار شب قبل؛ یهو زن دستش رو به سمت دستگیره­ی در ماشین دراز کرد و فهمید که در قفله! یه لحظه مکث کرد ولی عکس­العملی ندید! ماشین به حرکت افتاد و مهندس در آیینه زن رو می­دید که کوچیک و کوچیک­تر می­شد. و بازهم آشفتگی و رویا و رعنا.

شب بعد که از اونجا رد می­شد، از کنار زن بدون هیچ مکثی رد شد و دید که زن دست راستشو به طرف ماشین دراز کرده، ولی توجهی نکرد و  ازش دور شد. از دور زنو تو آیینه دید که به وسط خیابون اومده و تو یه لحظه ماشینی با سرعت بهش برخورد کرد. مهندس سریع ترمز کرد و خودشو به اون رسوند که غرق در خون رو زمین افتاده بود.

متوجه کاغذهای خونی مچاله شده­ی تو دستش شد. در حالی­که مردم دور اونا جمع شده بودن، دست راستش رو باز کرد، نوشته بود:  

توبه کردم

تا پذیرایم شوی

هیچ­کس نپذیرفت  مرا

هیچ­گاه مهمان نبودم

اون یکی دستش رو  باز کرد و خوند:

نگاه پاکت مرا مجاب توبه کرد

چه سود که دیر

توبه را ادا کردم

افسوس

آن زمان که پاک بودم

نگاه­ها را  ناپاک

حال که ناپاکم

نگاهی با عطری پاک

یافتم

داغ چشمانت کشت قلب مرا

این قلب آشفته­ی عزادار مرا...

مهندس به سمت ماشینش رفت و راه منزلش رو پیش گرفت. این­بار، آَشفتگی بود و رعنا.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 8:38  توسط مس  | 

راهکار رهایی از واهمه

بهترین راه شجاع بودن و نترسیدن، سریع بودن و عکس­العمل مناسب نشان دادن در هنگام احساس ترس است. عکس­العمل مناسب این­طور معنی می­شود که هرکاری که از آن واهمه داریم، سریع و در آن لحظه به سراغش برویم، این­کار باعث کاهش ترس ما می­شود.

از نظر فیزیولوژیکی، هرچه بیشتر به آن­چه که می­ترسیم فکر کنیم، هورمون­های استرس که در راس آن­ها آدرنالین است در بدن بیشتر ترشح و پخش شده و تبعات آن که افزایش ضربان قلب، سرخ شدن، افزایش دفعات تنفس، عرق کردن و سست شدن و لرزیدن دست و پا است، بیشتر خودش را نشان می­دهد. در صورت سریع عمل کردن، اجازه­­ی ترشح بیشتر به آن داده نمی­شود و در واقع با سرعت عمل خودمان، با سیستم طبیعی بدنمان مقابله می­کنیم.

از سویی دیگر و با بررسی جنبه­ی روانی این موضوع، با انجام آن­کار در مقابله با ترس، اعتماد به نفس در ما رشد پیدا کرده و بیشتر می­شود و در شرایط مشابه دیگر با اعتماد به نفس بیشتری به مقابله با آن مشکل می­پردازیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 11:34  توسط مس  | 

بند 17 - داستان کوتاه

چهار، پنج ساله بودم که آقام مرد و از اون به بعد خان داییم خرج من و مامانم و می­داد. کلاس اول بودم که با اسی دوست شدم، اونم آقاش عمرش به دنیا نبود. اسی هی میومد خونه­ی ما و می­رفت که خان دایی ما، مهر مامان اسی به دلش نشست و اونو گرفت. این­طوری شد که من و اسی فامیل شدیم. جفتمون تا پنجم و خوب درس می­خوندیم و شاگرد اول بودیم که خان دایی گفت: درس دیگه بسه! این عقل و شعور و باید انداخت تو کار!

همون شد که از 12 سالگی تو راسته­ی داروفروشا، تو ناصر خسرو پیش خان دایی پادویی کردیم. اول قرص، بعد مواد سبک، کم­کم سنگین بعد ... ، خلاصه همه چی میفروختیم. خان دایی که خیلی رو من و اسی حساب وا می­کرد، می­گفت: یه روزی میرسه که تو این نصف تهرون و می­گیری و اسی­ام اون نصف دیگشو!

خوب باهوش بودیم، مواد فروشی واسمون خرده کاری بود! جعل گذرنامه، کارت معافیو، شناسنامه که زنگ تفریمون بود. کم­کم قاچاقو شروع کردیم و همه چی رو از مرز رد می­کردیم تا 10 سال پیش که گیر افتادیم. اسی فرار کرد و دو سال بعد گرفتنش و اومد پیش خودم. بند 17 زندان زابل! من این­ور سلول و اسی اون­ور! این­جا همه­ی زندانیا شهرستانین، واسه همین به بند 17 میگن تهرون!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 8:36  توسط مس  |